آرتاکوانا

آرتاکوانا

۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

حال خوبیست ، تمام صدا ها را بلند کنی

تمامشان را در گوش هایت بتکانی

و دنیا با ضرب پاهای تو ثانیه ها را طی کند!

مبهم الملوک
۱۸ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۵۰

چهارشنبه و پنجشنبه رفتم توی باغ یه تیکه موکت اوردم گذاشتم زیر پام و شروع کردم با بیلچه ی قرمزم یه کرت رو بیل زدن و تمیز کردنش علف های هرز و چندتا کاهویی که اونجا بودن رو از ریشه در اوردن و یکی یکی درشون میاوردم دستاموپر خاک میکردم ، خاک خنک! بگم بهترین لحظه ی عمرم بود اغراق نکردم هر بار تکرارش برام تازگی داشت ، چهارشنبه بود تولد یکی از پسر بچه های همسایه یکدفعه کلی صدای جیغ و داد و بدو بدو اومد پسربچه هایی که داشتن میدویدن سمت زمین فوتبال نزدیک خونمون یکیشون تپلی بود دم در باغ ما ایستاد هی میگفت وایییی دیگه نمیتونم و هی تند تند نفس میکشید تپلی سرخ شده بود =) زنگ زدم دوستم که بیاد باهم چای بهار نارنج بخوریم .قوری رو پر کردم و دوتا استکان شیشه ای شفاف گذاشتم با بسکوییت و نون های کلوچه ای ،گذاشتمشون توی سینی توت فرنگی و بردم توی باغ ، هوا روشن بود ، چایی میخوردیم و حرف میزدیم و حرف میزدیم

 :)

 

 

مبهم الملوک
۱۴ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۰۸

 

 

lukas graham_7years 

وقتی که هفت سالم بود، مادرم به من گفت
برو دوست ‍پیدا کن وگرنه تنها می‌مونی
وقتی که هفت سالم بود

دنیا خیلی خیلی بزرگ بود، اما ما فکر می‌کردیم بزرگتریم
همدیگرو به سوی محدودیت ها هل میدادیم ما خیلی زود یاد میگرفتیم
یازده سالمان که شد علف می‌کشیدیم و زهرماری مینوشیدیم
هیچوقت پولدار نبودیم بنابراین به دنبال علت رفتیم

وقتی که یازده سالم بود، پدرم به من گفت
برو زن بگیر وگرنه تنها می‌مونی
وقتی که یازده سالم بود

منم مثل پدرم رویایی داشتم
پس شروع کردم به نوشتن اهنگ، به نوشتن داستان(زندگیم)
انگاری یه چیزی تو شهرت هست که همیشه حوصله م رو سر میبرد
چون تنها اونایی که واقعا دوستشون دارم، من رو واقعا میشناسن

وقتی که 20 سالم بود، داستان (زندگیم) گفته شده بود
قبل از طلوع خورشید، زمانی که زندگی سوت و کور بود..
وقتی که هفت سالم بود

من تنها هدف هام رو میبینم، به شکست اعتقادی ندارم
چون میدونم که ضعیف ترین صدا ها هم میتونن بلندترین باشن
رفیقام رو کنارم دارم، حداقل اونایی رو که باهام حال میکنن
و اگر قبل از رفتنم نشد ببینمتون، امیدوارم بعدا ببینمتون..

وقتی که 20 سالم بود، داستان (زندگیم) گفته شده بود
درباره هرچیزی که در گذشته م تجربه کردم، می نوشتم
زمانی که بیست سالم بود

به زودی سی سالمون میشه، (اون موقع) ترانه هامون فروش رفته
دور دنیا رو سفر کردیم و هنوز هم میگردیم
به زودی سی سالمون میشه

من هنوز در حال یادگیری زندگی هستم
همسرم برام بچه هایی آورده
تا بتونم براشون تمام آهنگامو بخونم
و براشون داستان بگم
اکثر رفیقام باهامن
بعضیاشون هنوز دنبال شهرتن
و بعضیاشون رو مجبور شدم ترک کنم
داداشم هنوزم شرمندم(که ترکت کردم)

به زودی شصت سالم میشه، زندگی پدرم رو در شصت و یک سالگی
به یاد میارم و به زندگی خودم امیدوارم میشم
من مردی رو خوشحال کردم وقتی روزی نامه ای واسش نوشتم

امیدوارم (اون موقع) بچه هام هر ماه یکی دو بار بیان و بهم سری بزنن
به زودی شصت سالم میشه، آیا اون موقع دنیا برام سرد و بی روح میشه؟
یا اینکه بچه های زیادی خواهم داشت که گرمم کن و بهم روحیه بدن؟
به زودی شصت سالم میشه
به زودی شصت سالم میشه، آیا اون موقع دنیا برام سرد و بی روح میشه؟
یا اینکه بچه های زیادی خواهم داشت که گرمم کن و بهم روحیه بدن؟
به زودی شصت سالم میشه
وقتی که هفت سالم بود، مادرم به من گفت
برو دوست ‍پیدا کن وگرنه تنها می‌مونی
وقتی که هفت سالم بود
وقتی که هفت سالم بود 

 

مبهم الملوک
۰۲ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۳۷ موافقین ۳ مخالفین ۰