آرتاکوانا

آرتاکوانا

زندگی یه جوریه که نمیتونی به هیچ چیزی دل ببندی چون صاف میافتی تو یه دنیای دیگه اونوقت دیگه حتی خودتم نمیشناسی. وقتی دنیای بقیه رو میبینی میفهمی چی رو از دست دادی و به چی اصلا توجه نکردی انگار قراره هر بار این تو باشی که هم رنگ جماعت میشی ،انکارشم نمیشه کرد اینکه هر بار وقتی حواست نیست بفهمی اینطور هم میشد، چرا من حس نکردم؟

مبهم الملوک
۲۰ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۱۲ ۰ نظر

یه اشفتگی هایی هستن که هیچ وقت نمیفهمی شیرین بوده یا تلخ ، من توی یکیشون گیر افتادم انگار که ولش میکنم ته اقیانوس بعد وقتی میرسم به ساحل جلو رومه 

زل میزنه بهم میگه من باید اتفاق بیافتم و تو باید از من بگذری نه فرار کنی

با خودم میگم دارم فرار میکنم؟ پس چرا حس فرار نمیده؟

چرا گاهی کارایی رو انجام میدیم که حتی متوجه شون هم نمیشیم انگار که ما نیستیم و اون جزئی از سیستم خودکارمونه و وقتی که یکی صاف میزنه تو گوشمون که فلان جا چیکار کردی و تو میمونی هاج و واج 

مثل وقتی که سوار قایقی میری تو تلاطم موج ها و با خودت فکر میکنی چقدر لذت بخشه و وقتی دستتو میزاری بین ذره ذره دریا انگار که هیچ چیزی نمیدونی و ذهنت سفید میشه و هیچ وقت نمیفهمی اون قایق لعنتی چقدر اب رفته توی وجودش و مجال لحظه ای حرف زدن بهش نمیده....نمیدونم چرا من الان حس میکنم اون قایقم.

مبهم الملوک
۱۸ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۶ ۰ نظر
گاهی اوقات این منم که نمیخوام توی حال زندگی کنم انگار که دلم تنگه برای اینکه پر بکشم توی بی زمانی دور شم از تمام این سیر هوایی که تنها اختلاف چند درصدی میتونه زندگیتو عوض کنه 
شدم بدتر از تمام روز هایی که فکر میکردم میشه پذیرفت ،من کی اینطوری شدم نمیدونم 
نمیدونم چطور خودمو خوب کنم ،شاید حتی نمیدونم زخم کجاست که درمانی براش پیدا کنم
عجیب شدم ، میدونم 
حس مزخرفی دارم که حتی دلم نمیخواد بگم چطوریه

مبهم الملوک
۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۵:۰۲ ۰ نظر

گاهی اوقات شرایط اونقدر فرق میکنه که تو نمیفهمی توی ذهنشون چی میگذره 

بگم هوا،هوای منگیه دروغ نگفته ام 

بگم هیچ وقت فکر نمیکردم این حس رو داشته باشم ،اغراق نکردم

باخودم میگم عاقل شدی!

یه دفترچه اندازه کف دست داشتم شروع کردم توش از اشتباه هام و چیزهایی که باید بهشون دقت کنم ،نوشتن

این روزا بیشتر فکر میکنم یه زندگی بیشتر ندارم

امروز بغض کرده بودم و به مامانم گفتم دوست دارم برگردم به زمانی که بچه بودم

ناراحت شد.

گفت باید برگردی و بگی چه خوب تموم شد

ولی من هنوز ته دلم میخواد که برگردم

من هراس هایی دارم که گاهی خودمم نمیدونم چرا باید بهشون فکر کنم

مبهم الملوک
۱۵ تیر ۹۶ ، ۰۱:۵۲ ۰ نظر

حال خوبیست ، تمام صدا ها را بلند کنی

تمامشان را در گوش هایت بتکانی

و دنیا با ضرب پاهای تو ثانیه ها را طی کند!

مبهم الملوک
۱۸ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۵۰

چهارشنبه و پنجشنبه رفتم توی باغ یه تیکه موکت اوردم گذاشتم زیر پام و شروع کردم با بیلچه ی قرمزم یه کرت رو بیل زدن و تمیز کردنش علف های هرز و چندتا کاهویی که اونجا بودن رو از ریشه در اوردن و یکی یکی درشون میاوردم دستاموپر خاک میکردم ، خاک خنک! بگم بهترین لحظه ی عمرم بود اغراق نکردم هر بار تکرارش برام تازگی داشت ، چهارشنبه بود تولد یکی از پسر بچه های همسایه یکدفعه کلی صدای جیغ و داد و بدو بدو اومد پسربچه هایی که داشتن میدویدن سمت زمین فوتبال نزدیک خونمون یکیشون تپلی بود دم در باغ ما ایستاد هی میگفت وایییی دیگه نمیتونم و هی تند تند نفس میکشید تپلی سرخ شده بود =) زنگ زدم دوستم که بیاد باهم چای بهار نارنج بخوریم .قوری رو پر کردم و دوتا استکان شیشه ای شفاف گذاشتم با بسکوییت و نون های کلوچه ای ،گذاشتمشون توی سینی توت فرنگی و بردم توی باغ ، هوا روشن بود ، چایی میخوردیم و حرف میزدیم و حرف میزدیم

 :)

 

 

مبهم الملوک
۱۴ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۰۸

 

 

lukas graham_7years 

وقتی که هفت سالم بود، مادرم به من گفت
برو دوست ‍پیدا کن وگرنه تنها می‌مونی
وقتی که هفت سالم بود

دنیا خیلی خیلی بزرگ بود، اما ما فکر می‌کردیم بزرگتریم
همدیگرو به سوی محدودیت ها هل میدادیم ما خیلی زود یاد میگرفتیم
یازده سالمان که شد علف می‌کشیدیم و زهرماری مینوشیدیم
هیچوقت پولدار نبودیم بنابراین به دنبال علت رفتیم

وقتی که یازده سالم بود، پدرم به من گفت
برو زن بگیر وگرنه تنها می‌مونی
وقتی که یازده سالم بود

منم مثل پدرم رویایی داشتم
پس شروع کردم به نوشتن اهنگ، به نوشتن داستان(زندگیم)
انگاری یه چیزی تو شهرت هست که همیشه حوصله م رو سر میبرد
چون تنها اونایی که واقعا دوستشون دارم، من رو واقعا میشناسن

وقتی که 20 سالم بود، داستان (زندگیم) گفته شده بود
قبل از طلوع خورشید، زمانی که زندگی سوت و کور بود..
وقتی که هفت سالم بود

من تنها هدف هام رو میبینم، به شکست اعتقادی ندارم
چون میدونم که ضعیف ترین صدا ها هم میتونن بلندترین باشن
رفیقام رو کنارم دارم، حداقل اونایی رو که باهام حال میکنن
و اگر قبل از رفتنم نشد ببینمتون، امیدوارم بعدا ببینمتون..

وقتی که 20 سالم بود، داستان (زندگیم) گفته شده بود
درباره هرچیزی که در گذشته م تجربه کردم، می نوشتم
زمانی که بیست سالم بود

به زودی سی سالمون میشه، (اون موقع) ترانه هامون فروش رفته
دور دنیا رو سفر کردیم و هنوز هم میگردیم
به زودی سی سالمون میشه

من هنوز در حال یادگیری زندگی هستم
همسرم برام بچه هایی آورده
تا بتونم براشون تمام آهنگامو بخونم
و براشون داستان بگم
اکثر رفیقام باهامن
بعضیاشون هنوز دنبال شهرتن
و بعضیاشون رو مجبور شدم ترک کنم
داداشم هنوزم شرمندم(که ترکت کردم)

به زودی شصت سالم میشه، زندگی پدرم رو در شصت و یک سالگی
به یاد میارم و به زندگی خودم امیدوارم میشم
من مردی رو خوشحال کردم وقتی روزی نامه ای واسش نوشتم

امیدوارم (اون موقع) بچه هام هر ماه یکی دو بار بیان و بهم سری بزنن
به زودی شصت سالم میشه، آیا اون موقع دنیا برام سرد و بی روح میشه؟
یا اینکه بچه های زیادی خواهم داشت که گرمم کن و بهم روحیه بدن؟
به زودی شصت سالم میشه
به زودی شصت سالم میشه، آیا اون موقع دنیا برام سرد و بی روح میشه؟
یا اینکه بچه های زیادی خواهم داشت که گرمم کن و بهم روحیه بدن؟
به زودی شصت سالم میشه
وقتی که هفت سالم بود، مادرم به من گفت
برو دوست ‍پیدا کن وگرنه تنها می‌مونی
وقتی که هفت سالم بود
وقتی که هفت سالم بود 

 

مبهم الملوک
۰۲ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۳۷ موافقین ۳ مخالفین ۰

قطعا یکی از بامزه ترین حالت های ممکن اینه که مثلا داخل یه جای نسبتا شلوغ مثل مطب دکتر در حالی که منتظر نوبت خودتی یا اتوبوس با هنذفری یه اهنگ خیلی شاد و قر زا گوش بدید

مبهم الملوک
۱۰ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۳۴

صندلی عقب برای خودم جای گرم و نرمی اماده کرده ام با اینکه از یادمان رفت پتو همراهمان بیاوریم ولی من تا میتوانستم لباس گرم با خودم اورده ام ولی هیچ چیزی گرم تر از کاپشن مشکی بابا نیست ان را پشت صندلی اش اویزان کرده و حال من خودم را زیرش جا کرده ام ولیکن کودک بودم که تمامم زیر کاپشنش جا میشد ولی الان باید برای پاهایم مونس دیگری میگذاشتم مثلا یک بافت ابی رنگی دور پاهایم پیچیده ام و سرم را روی کوله ی مشکی ابیم گذاشتم و من و مامان گهگداری برای اطمینان از بیداری بابا کل میزنیم .باید چهرهایشان را ببینی وقتی کل هایم انچنان طول میکشند که چهره ان دو را با لبخند به روی هم میگشاید و من چقدر از این محبت هایشان کیف میکنم یا زمانی که نزدیک غروب برایشان دو بیتی از شهریار و سعدی و حافظ و صائب میخواندم و مادرم لقمه میگرفت و به پدرم میداد.اخر کجای دنیا میتوانم اینقدر خوشبخت باشم?! دیگر چه کسی در این دنیا هست که تنها یک لبخندش جانم را میگیرد?

مدت ها بود اسمان پر ستاره ای ندیده بودم انگار که اسمان کیک میپخت و اردش را بر سرما الک میکرد و تنها ماه برایش میماند ولی چه کسی میداند ان ها در کجای این فرش هستند?

حال گوشه ای از یک ماشین دختری از شیشه عقب ماشین اسمانت را مینگرد و به هر نور بالایی که میزنند اخم میکند و تا فرصتی برای تاریکی هست تا میتواند اسمان را نگاه میکند.اسمانی که انگار میان این کوه ها قصدی برای الک کردن مروارید هایش ندارد.

میدانی که با من چه میکنی مگر نه?!

میدانی که من هیچ وقت به زیبایی هایت عادت نمیکنم

کافیست برایم گنجشکی بخواند.

به جانم

که از خوشی خواهم مرد.

مبهم الملوک
۰۵ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۳۹ ۲ نظر
این شما و این عکس های یه بهشت :)


مبهم الملوک
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۵۰ ۲ نظر