آرتاکوانا

آرتاکوانا

نمیدونم بهش میگن محتاط ، ترسو، مرموز، محافظه کار 

اصلا مهم نیست چی میگن ،من کی حرف بقیه برام مهم بوده که الان باشه 

خب از اسمم هم مشخص هست که مبهم بودن رو دوست دارم 

خط قرمز دورم اونقدر عمیق هست که نمیتونم کم رنگش کنم در حال حاضر اینجا نوشتن برام راحت نیست 

من تا الان اکثریت اطرافیانم یه موارد یکسانی رو درموردم میدونن 

شاید در ظاهر بیزار نباشم ولی از توضیح تفکراتم بیزارم و فکر میکنم اینجا باید توضیح بدم 

این حس خوبی در حال حاضر نیست 

تجربه اینجا بودن ناب بود یه ذوق خاصی داشت دوست های خیلی خوبی داشتم و دارم 

من هستم فقط کمی دورتر 😊

#ببخشید برای این مدتی که بی توضیح نبودم

مبهم الملوک
۰۳ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۴۶

گویند فوران دگر،خاکستری از تو در این جهان جا گذاشته ست

به هند بروم تا شاید میان مرده هایشان گذری از تو بیابم ؟!

به کدام اقیانوس خودم را رها کنم تا شاید در مطلق ترین تاریکی اثری از تو بجوییم؟

به کدام هوا تو را ببویم 

که شاید ذره ای از تو را در اغوش حجیمش جا داده باشد

#مولانا
مبهم الملوک
۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۵۲

فکر میکردم تو برام پر رنگ. باشی ، واقعی باشی ، خودم باشی 

ولی افسوس که خودم نبودی ،توهم بودی من ترسو پشت اون همه حرف خودمو قایم کرده بودم که شاید بشه توی شلوغی سری تو سرا داشته باشم ولی حیف از این گذر زمان که میزنه تو گوشت و یقه پیراهنت رو میگیره و میگه بیا بیا ببین که توی چه تعفنی خودتو قایم کرده بودی 

طوری که اختیار حتی سر خودتم نداری 

تف بهت 

تو ادمی ؟

میدونی مهم نیست من احمقم یا نه ترسوم یا نه اینا یه مشت لقبن که هیچی از من توصیف نمیکنن 

من ضعیفم.چرا ضعفیم؟ چون وقتی یه اتفاق غیر منتظره برات میافته که فکر نمیکنی هیچ وقت برات رخ بده وقتی که جلوی همه خودتو میزنی به بیخیالی و منطقی حرف میزنی جوری که همه از پیر و جوونی که تو رو دیده و باهات هم صحبت شده از تو یه ادم منطقی و محکم میبینه ولی وقتی به خودت میرسه گند میزنی توی همه باورات ،افتاب میشی توی همه مبهم بودنت 

خود زشتت رو نشون میدی یه ادمی که اون روی سکه ست که حتی اختیار اشک خودشم نداره 

گند زدی توی تمام رویاهام 

من احمق فکر میکردم میشه انتخاب کرد میشه برنامه ریخت میشه گفت 

ولی یه وقتایی توی یه دنیای دیگه زندگی میکنی که هوای اینجا بهت نمیسازه ، میفهمی چی میگم؟

یعنی اونقدر از خودت واقعیت فرار میکنی که تک تک سلولات به خودت واکنش نشون میدن

مسخرست نه؟

هر چی زمان میگذره زندگی جالب میشه

قطعا هیچ خلقتی نمیتونست جذاب تر از این باشه 

با این همه خوشحالم توی این بازیم

#گاهی نیاز پیاز داغش رو زیاد کنی وگرنه عین کبک یه عمر سرت تو برف میمونه 

مبهم الملوک
۱۷ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۰۴
با خودت فکر میکردی که هوا پسه و حالا هیچ شکلات داغی دردمون رو دوا نمیکنه و هیچ میزی برای ما جا نداره و قراره هر روز بارون بباره و هیچ وقت یادمون نباشه که چتری با خودمون داشته باشیم و قراره همیشه یه راننده حواس پرت باشه که چاله پر از اب رو نبینه و تمام ما رو با گل یکی کنه و قراره هیچ تاکسی پیدا نشه و من توی پیاده رو ها با چشم بسته بدوم و قراره تموم اهنگ های بی کلام دنیا توی اسمون باشن و قراره هرچقدر دستمو برای نزدیک تر کردنش دراز میکنم دورتر بشه و وقتی خوابم برد مهتاب قشنگی پشت پلکام باشه و قراره صبحش توی نور بیدار بشم و خورشید تمام منو پاک کنه و اجازه نده که حتی سایه ی خودم هم ببینم و این شروع یه روز دیگه ست و تو قراره باز توی سرم باشی تو یه توده ای از تمام فکر های هایت لایت کرده ام قراره بدرخشی ولی فقط روی کاغذ و این اون چیزیه که شناخت تو رو سخت تر میکنه
جمعه/١٠شهریور١٣٩٦/ ١٦:٠٧ 
مبهم الملوک
۲۳ آذر ۹۶ ، ۱۲:۱۴

زندگی یه جوریه که نمیتونی به هیچ چیزی دل ببندی چون صاف میافتی تو یه دنیای دیگه اونوقت دیگه حتی خودتم نمیشناسی. وقتی دنیای بقیه رو میبینی میفهمی چی رو از دست دادی و به چی اصلا توجه نکردی انگار قراره هر بار این تو باشی که هم رنگ جماعت میشی ،انکارشم نمیشه کرد اینکه هر بار وقتی حواست نیست بفهمی اینطور هم میشد، چرا من حس نکردم؟

مبهم الملوک
۲۰ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۱۲ ۰ نظر

یه اشفتگی هایی هستن که هیچ وقت نمیفهمی شیرین بوده یا تلخ ، من توی یکیشون گیر افتادم انگار که ولش میکنم ته اقیانوس بعد وقتی میرسم به ساحل جلو رومه 

زل میزنه بهم میگه من باید اتفاق بیافتم و تو باید از من بگذری نه فرار کنی

با خودم میگم دارم فرار میکنم؟ پس چرا حس فرار نمیده؟

چرا گاهی کارایی رو انجام میدیم که حتی متوجه شون هم نمیشیم انگار که ما نیستیم و اون جزئی از سیستم خودکارمونه و وقتی که یکی صاف میزنه تو گوشمون که فلان جا چیکار کردی و تو میمونی هاج و واج 

مثل وقتی که سوار قایقی میری تو تلاطم موج ها و با خودت فکر میکنی چقدر لذت بخشه و وقتی دستتو میزاری بین ذره ذره دریا انگار که هیچ چیزی نمیدونی و ذهنت سفید میشه و هیچ وقت نمیفهمی اون قایق لعنتی چقدر اب رفته توی وجودش و مجال لحظه ای حرف زدن بهش نمیده....نمیدونم چرا من الان حس میکنم اون قایقم.

مبهم الملوک
۱۸ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۶ ۰ نظر
گاهی اوقات این منم که نمیخوام توی حال زندگی کنم انگار که دلم تنگه برای اینکه پر بکشم توی بی زمانی دور شم از تمام این سیر هوایی که تنها اختلاف چند درصدی میتونه زندگیتو عوض کنه 
شدم بدتر از تمام روز هایی که فکر میکردم میشه پذیرفت ،من کی اینطوری شدم نمیدونم 
نمیدونم چطور خودمو خوب کنم ،شاید حتی نمیدونم زخم کجاست که درمانی براش پیدا کنم
عجیب شدم ، میدونم 
حس مزخرفی دارم که حتی دلم نمیخواد بگم چطوریه

مبهم الملوک
۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۵:۰۲ ۰ نظر

گاهی اوقات شرایط اونقدر فرق میکنه که تو نمیفهمی توی ذهنشون چی میگذره 

بگم هوا،هوای منگیه دروغ نگفته ام 

بگم هیچ وقت فکر نمیکردم این حس رو داشته باشم ،اغراق نکردم

باخودم میگم عاقل شدی!

یه دفترچه اندازه کف دست داشتم شروع کردم توش از اشتباه هام و چیزهایی که باید بهشون دقت کنم ،نوشتن

این روزا بیشتر فکر میکنم یه زندگی بیشتر ندارم

امروز بغض کرده بودم و به مامانم گفتم دوست دارم برگردم به زمانی که بچه بودم

ناراحت شد.

گفت باید برگردی و بگی چه خوب تموم شد

ولی من هنوز ته دلم میخواد که برگردم

من هراس هایی دارم که گاهی خودمم نمیدونم چرا باید بهشون فکر کنم

مبهم الملوک
۱۵ تیر ۹۶ ، ۰۱:۵۲ ۰ نظر

حال خوبیست ، تمام صدا ها را بلند کنی

تمامشان را در گوش هایت بتکانی

و دنیا با ضرب پاهای تو ثانیه ها را طی کند!

مبهم الملوک
۱۸ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۵۰

چهارشنبه و پنجشنبه رفتم توی باغ یه تیکه موکت اوردم گذاشتم زیر پام و شروع کردم با بیلچه ی قرمزم یه کرت رو بیل زدن و تمیز کردنش علف های هرز و چندتا کاهویی که اونجا بودن رو از ریشه در اوردن و یکی یکی درشون میاوردم دستاموپر خاک میکردم ، خاک خنک! بگم بهترین لحظه ی عمرم بود اغراق نکردم هر بار تکرارش برام تازگی داشت ، چهارشنبه بود تولد یکی از پسر بچه های همسایه یکدفعه کلی صدای جیغ و داد و بدو بدو اومد پسربچه هایی که داشتن میدویدن سمت زمین فوتبال نزدیک خونمون یکیشون تپلی بود دم در باغ ما ایستاد هی میگفت وایییی دیگه نمیتونم و هی تند تند نفس میکشید تپلی سرخ شده بود =) زنگ زدم دوستم که بیاد باهم چای بهار نارنج بخوریم .قوری رو پر کردم و دوتا استکان شیشه ای شفاف گذاشتم با بسکوییت و نون های کلوچه ای ،گذاشتمشون توی سینی توت فرنگی و بردم توی باغ ، هوا روشن بود ، چایی میخوردیم و حرف میزدیم و حرف میزدیم

 :)

 

 

مبهم الملوک
۱۴ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۰۸